تبليغاتX
نفسی من و بابا

نفسی من و بابا
مامان سما و بابا و پسملی

فعلا عکسا رو میزارم

با توضیحات بر میگردم

یه جشن سه نفره با وروجکمون

خوش گذشت..........

علی گلم دوستت دارم بیشتر از همیشه

کیکی که دو روز وقت منو گرفت ولی ارزشش رو داشت

من و علی عاشقش شدیم

علی همش ازش عکس میگرفت

ژله تصویری که خراب شد تقریبا


و سوپرایز کردن علی که کلی ذوق کرد.........فدای اون ذوقت بشم


و وروجک من که نگذاشت یه عکس درست و حسابی بگیریم

همش دوربین و کیک و میخواست و.............

علی عزیزم بازم سالگرد ازدواجمون رو تبریگ میگم

ان شالله همیشه سلامت باشی و سایت بالای سر من و امیررضامون باشه

دوستت دارم

[ چهارشنبه 1391/02/20 ] [ 2:35 بعد از ظهر ] [ سما(رعنا) ]
دستتو بالا میاری و میگی مامان دست

باغ که بودیم به درختهای توت اشاره میکردی و میگفتی توت

چیزی که بخوای میگی :از اینا

عاشق دوغ هستی و قشنگ میگی دوق

خودت کتاب بچه های فینگیلی رو میگیری دستت و به شیر اشاره میکنی و میگی شیر....به مار اشاره میکنی و میگی مار

1 هفتست خوندن کارتها رو شروع کردیم و پیشرفتت عالی بوده

به پا اشاره میکنم و میپرسم این چیه؟ میگی پا

دست؟ دس

نان؟ نون

گاو؟ میگی ما

سگ؟ میگی هاپو

گل؟ گل

توت؟ توت

کفش؟تش

انار:انا

آلو: آوو

موز:مو

موش:مو

ببر:بب(کتاب بچه های جینگیلی، خودت به ببر اشاره میکنی و میگی ،بب)

اسب:اب

به تابلوهای خونه اشاره میکنی و میگی :تاتو

گوش: گوش..وبه گوش خودت و من اشاره میکنی

دستتو میزاری توی دهنت و فوت میکنی و به منم میگی همین کار رو واست بکنم و واست صوت بزنم

و........................

دیروز رفته بودیم باغ پدربزرگ....اونجا کلی با محمد این بازی کردی.....مالکیت رو یاد گرفتی و وقتی محمد مهدی به شیشه شیرت دست میزد ازش میگرفتیش

یکشنبه: توی مدرسه الهام(مربیت) گفت پسر خانوم موسوی رو صدا میکنی و میگی : سجاد.........من خیلی ذوق کردم و گفتم واقعا؟ گفت آره

روز دوشنبه:تو ماشین خانم صادقی داشتم واسه خانم موسوی تعریف میکردم این قضیه رو که یهو گفتی: اجاد......فدات شمممممممممممم

دوشنبه شب: تعمیرکار کولر اومده بود و من و تو توی اتاقت بودیم...پاهاتو دراز کردی..بالش گذاشتم روی پاهات و نانارو (عروسکت) بعد شیشه شیرت رو گرفتی و به زور میخواستی بزاری دهن نانا.داشتم از خنده میمردم و چقدر دلم میخواست اون لحظه باباعلی هم بود و این کارت رو میدید......بعد که دیدی نمیتونی بزاری توی دهنش .( و احتمالا در ذهن تو این بوده که اون نمیخورده،) با دستتت انگار که دعواش کنی یا واسش توضیح بدی دستت رو تکون میدادی و واسش توضیح میدادی و دوباره شیشه رو میزاشتی توی دهنش...........

میای میزنی بهم و صدام میکنی و با دستت اشاره میکنی به آشپزخونه، بلند میشم میام میبینم اشاره میکنی به یخچال ، درش رو باز میکنم و میبینم به شکلاتهایی که تو یخچاله اشاره میکنی و تا بهت یکی ندم دست بردار نیستی

این هفته خیلی ناآروم بودی خیلی زیاد، شبها اصلا نمیزاری بخوابیم و هر نیم ساعت یکبار میگفتی مامان،بار اول میگفتم جانم؟ بعد میخوابیدی...بار دوم میگفتم:بله....و بارهای بعد دیگه کلافه میشدم........خیلی زیاد وابسته شدی به خصوص به من.......یعنی جدیدا عادت کردی هم من هم بابا رو میخوای

اگه یکی از ما ببرتت پارک گریه میکنی و بهانه هر کدوممون رو که نیستیم و میگیری

قربونت بشم من که به کانون گرم خانواده اهمیت میدی:دییییییییی

افتاد:اوتاد

[ شنبه 1391/02/09 ] [ 3:4 بعد از ظهر ] [ سما(رعنا) ]

پسر عزیزتر از جانم

نشستن

این روزها به صندلی اشاره میکنی و میگی هیش..........یعنی میخوام رو صندلی بشینم........یا خودت رو مبل یا صندلی میشینی و میگی مامان هیش..یعنی نگام کن من نشستم......

وقتی میریم پارک نزدیک خونه تاب بازی عادت کردی رو تاب که بشینی به تاب کناریت اشاره کنی و بگی مامان هیش.....یعنی شما هم بشین

پارک

ادرس پارک کنار خونه رو کامل میدونی.وقتی از خونه میای بیرون قشنگ سمت راست میپیچی و میگی تاب و خودت میری سمت پارک

دست

از دیروز دستت رو میاری بالا و خیلی قشنگ میگی دس

چشم

به چشمای من دست میزاری ( وقتی عینک زدم از زیر عینک دست میزاری ) یا به چشمای خودت و میگی تش( ت با کسره) یعنی چشم

کفش

کفش و دمپایی رو میگی :تش( ت با فتحه)

وقتی میخوایم بریم بیرون تا درو باز میکنیم میپری رو جاکفشی و سریع کفشاتو میاری و میدی بهمون که بپوشیمت

پوشیدن کفش بزرگترا

از یک سال و 1 ماهگی به بعد هم که عاشق پوشیدن دمپایی رو فرشیهای من و بابا شدی و الان هم عشقت اینه که پا تو کفش بزرگترا کنی و باهاشون راه برینیشخند

پا

به پاهات  اشاره میکنی میگی:با

نماز خوندن

از چند ماه پیش وقتی من یا بابا میخواستیم نماز بخونیم مهر و تسبیح و سجاده رو بر میداشتی و میبردیشون یه جا میشستی و بازی میکردی یا پرتشون میکردی واسه همین خیلی وقته ما مهرامون رو دستمون میگیریم ...

.از همون چند ماه پیش روسری، چادر یا هر پارچه ای رو میدیدی رو سرت میزاشتی و دستات رو به جلو و عقب تکون میدادی...و یا میگفتم برو سجده : مهر و میگرفتی بزاری تو دهنت

از هفته گذشته هم که انقدر قشنگ نماز میخونی.......وقتی میگم بریم نماز بخونیم میدوی میری تو اتاق خواب من و بابا .همونجایی که بابا نماز میخونه.بعد یهو دراز میکشی روی شکم .و دهن و صورتتو میزاری روی زمین .بعد به زبون خودت یه چند تا کلمه نامفهوم پشت سر هم میگی و پا میشی و دستاتو تکون میدی و دوباره میخوابی رو زمینخنده

بابا،دایی،مادرجون

موبایل و میگیری و میگی دایی..و من باید یکی یکی عکس داییها رو نشونت بدم.بابا...عکس بابا رو .....از دیروز به مادرجون میگی ما...........موبایلو میاری میگی ما و من عکس مادرجون رو نشونت میدم

امروز دم در مدرسه منتظر سرویس بودیم.خانم عباس نیا پسرش رو صدا کرد و گفت: داریوش....یهو شما هم بعدش گفتی دایوتعجب.........همه زدیم زیر خنده.........

خلاصه منتظری ببینی بقیه چی میگن بلافاصله بعدش تکرار کنی

عشق توپ

و همچنان عاشق توپ هستی و هر چیزی که گرد باشه رو میگی توپ اونم با شور و هیجان.......با همکارم حرف میزدم دفتر کلاسیش تو دستش بود و شما هم با ذوق هی اشاره میکردی به دفترش و هی میگفتی توپ، توپ........من و همکار بگرد وبه جور که آخه کو توپ؟ دیدیم داری به آرم الله که روی دفتره اشاره میکنیتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

وقتی با کامپیوتر کار میکنم میای روی میز کامپیوتر میشینی صفحه گوگل رو که باز میکنم باز میگی توپ.منظورت حروف او انگلیسی هست

کتاب خوندن

عاشق کتاب خوندن هستی ....هر روز کتابهاتو میگیری و عکس حیوونا رو بهمون نشون میدی.راستی از دیروز به شیر سلطان جنگل اشاره میکنی و میگی شیر......زنبور رو تو کتاب میبینی میگی هیس......و حیواناتی رو که صداهاشون رو بلدی وقتی میبینی صداشون رو در میاری بقیشون هم که توتو هستند

با همه بای بای میکنی

 آرامش من و ای همه ی هستی من 

برای بودنم برقرار باش تا هرگز بی قرار نباشم



[ سه شنبه 1391/02/05 ] [ 0:7 قبل از ظهر ] [ سما(رعنا) ]
بعدا نوشت:

این تقویم رو چند هفته قبل از سال جدید درست کردم

محدودیت عکس داشتم با اینکه دوربین پر از عکسای قشنگ تو بود ولی خیلی وقتا اجازه نمیدی عکس بگیریم.یا باید خودمون رو بکشیم که یه عکس خوب ازت بگیریم

از طرفی خیلی از عکسای قشنگ هم رو موبایلامون بود و کابل موبایلا پیدا نمیشد........

ولی این تقویم رو با عشق فراوان سه شب تا ساعت 4 صبح بیدار موندم و درست کردم.اولین تجریم بود ولی خیلی دوستش دارم....درست وقتی که تو گیر و دار دفاعیه بودم..چکار کنم دیگه من زن روزهای سختم .ههههه

از این تقویم 4 تا چاپ کردیم..یکی واسه خودمون ، یکی واسه مادرجون، یکی واسه دای میثم و یکی هم برای پدربزرگ

همیشه سبز باشی پسرم 

امیدوارم هر ورق از تقویم زندگیت پر از بهترینها و خوبترینها باشد





پ.ن:توی تقویم چاپ شده، تاریخ تولدامون و سالگرد ازدواجمون رو هم نوشتم


[ شنبه 1391/02/02 ] [ 2:13 بعد از ظهر ] [ سما(رعنا) ]
5 شنبه عصر میخواستیم بریم شوشتر.شبش پاگشای دایی میثم خونه خاله فاطمه دعوت بودیم

ساکها وسط هال بود و اماده رفتن بودیم..شیشه شیرتو با آب جوش گذاشته بودم رو کابینت آشپزخونه که لحظه آخر ببریمش باهامون....

یکدفعه دیدم رفتی و هی اشاره میکنی به شیشه شیرتو و پشت سر هم میگی شیر ، شیر......

فکر کردم گرسنته..ازت پرسیدم شیر میخوای؟ تعجب کرده بودم آخه تازه شیر خورده بودی.بعد خودت پاهای نازتو بلند کردی و با تلاش شیشتو اوردی گرفتی دستت..این بار اولی نبود که به شیشت اشاره میکردی و خودت از روی میز یا از روی کابینت برش میداشتی

بعد دیدم یهو دویدی اومدی سمت ساک من و بابا.شروع کردی دو تا از لباساشو در آوردی و شیشه شیرتو گذاشتی توی ساک و هی هلش میدادی که خوب جا سازی بشه

وایییییییییییییییی خداییییییییییییییییییی منننننننننننننننننننننننننن

دهنم از تعجب وا مونده بود

یهو با جیغ به بابا گفتم علیییییی، بیا ببین چکار کرد و غش غش میخندیدم

وای جیگرطلای من، انقدر من و بابا ذوق کرده بودیم که نگو..بابا هم گفت: حالا پیش خودش میگه اینا به فکر خودشونن منم به فکر خودم باشم.......بعدش رو هم که میدونی کلی قربون و صدقه

اومدیم تو حیاط ...بابا نشست پشت فرمون منم در و باز کردم که بیای سواری بشی .دیدم رفتی پشت ماشین وایسادی...صدات کردم :امیررضات مامان بیا سوار شو.دیدم با اون دستای خوشکلت داری به بابا فرمون میدی که بیا عقب.....اول فکر کردم اشتباه میکنم..چون من هیچوقت اینکار و نکردم که تو دیده باشی..بعد دیدم رفتی عقب تر و باز داری با دستت همون حرکت و میکنی......باز جیغ کشیدم و گفتم وای خدای من علی نگاش کن.........داره بهت فرمون میده که بیای عقب.اینو از کی یاد گرفته     161 Orange Emoticons .........

قربونت برم پسر شیرین طلای من

عزیز دلم که انقدر به همه چی خوب توجه میکنی........

دوستت دارم 

[ شنبه 1391/02/02 ] [ 1:14 بعد از ظهر ] [ سما(رعنا) ]

بهترین همسر دنیا


دوشنبه صبح بعد از مدتها پشت فرمون نشستم

بعد از زایمانم فقط یکی دو دفعه نشسته بودم و همیشه به علی میگم باید ماشینو عوض کنیم چون من با پژو راحت نیستم.

اون روز تایم مدرسم عصر بود و من امیررضا رو سوار ماشین کردم که برم ژله بخرم تا شب که میخوام برم جشن تولد ، برای همکارم یه زله هم ببرم

اول رفتیم سوپری محل که گفت نداره، بعد رفتیم بازارچه کیمیا که همه نوع ژله ای داشت غیر از اونی که من میخواستم......

مجبور شدم برم بازارچه بهار که همیشه شلوغه ....رفتم و به زور یه جای پارک پیدا کردم......

خلاصه اونجا زله ای رو که میخواستم داشت.....سریع خریدم و چون داشت دیر میشد و من باید میومدم خونه و و سایل خودم و امیررضا و نهار رو آماده میکردم که بریم مدرسه با عجله اومدم سوار ماشین بشم



ادامه مطلب
[ چهارشنبه 1391/01/30 ] [ 12:49 بعد از ظهر ] [ سما(رعنا) ]
دیشب اولین باری بود که امیررضا به تولد رفت

تولد سارینا جان دختر گل همکارم خانم هاشمیان که جشن سه سالگیش بود

امیررضا با دیدن بچه ها کلی ذوق کرده بود و بالا و پایین میپرید.......بچه هایی که اونجا بودن همه ازش بزرگتر و شیطونترررررررررررررر بودند ...امیررضا تا رسیدیم با دیدن بادکنکها پشت هم میگفت توپ ..توپ.......ولی در کل بچه خوبی بود و ازش راضی بودم......

برای کادو هم چون کیکش طرح کیتی بود منم یه ژله با طرح کیتی درست کردم به همراه یه اسباب بازی که کلمات انگلیسی یک سمتش و کلمات فارسی سمت بعدش بود........



سارینا جان تولدت مبارک

[ سه شنبه 1391/01/29 ] [ 12:26 بعد از ظهر ] [ سما(رعنا) ]

تقدیم به همسرم علی نازنینم


تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که اب می شود دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
برای پشت کردن به ارزوهای محال
به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به خاطربوی لاله های وحشی
به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان
برای بنفشیه بنفشه ها دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم
تورا برای لبخند تلخ لحظه ها
پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم
تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم
اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم
تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه
تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم.


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 1391/01/24 ] [ 3:10 بعد از ظهر ] [ سما(رعنا) ]

پسرک خوشکل من

17 ماهگیت مبارک

عزیزترینم

امروز سه شنبه 22 فروردینه 1391 هست...خدا رو شکر حالت بهتره..همه ما رو نگران کرده بودی( توی یه پست دیگه مینویسم )

دسته گل من.......

روزها یکی یکی میگذره و تو هر روز و هر روز بزرگتر میشی و بیشتر از قبل دنیای اطرافت و میشناسی

این روزا به حرف زدنمون خیلی دقت میکنی و سعی میکنی سریع بعد از ما تکرار کنی

کلمات زیادی رو یاد گرفتی و از این بابت از خدای خوبم بسیار ممنونم ..چون به موقع و شاید زودتر از انتظار به حرف اومدی...خدایا شکرت....

کلماتی که   میگی

آب..

شیر..

بابا

مامان..

نون...

.اینجا

..توپ.

...دایی

تاب

...کفش رو میگی :تی...

افتاد رو میگی :تا..

.بفرمایید و یا مرسی رو میگی: هت....

رفت: هت.

...الو.

...گاو

گل(جزو اولین کلماتی بود که گفتی ، به هر گل و درخت و سبزه ای میگی گل، چه طبیعی چه مصنوعی)

.....ماشین:ان

.....موتور و دوچرخه: اان...

کلاغه میگه: قار قار.

..بع بعی میگه: بع بع.

.زنبور میگه...ایسسسس

هاپو میگه: هاو هاو

گاوه میگه: ما.

.الاغه میگه: ار ار.

دردر..

عزیز منی: آره..گل منی؟ آره..عشق منی؟ آره

عمو زنجیر باف:بلههههههه...زنجیر منو بافتی؟ بلهه..پشت کوه انداختی؟ بلههههههههه

موقعی که تو هواپیما بودیم واسه سفر به شیراز تو شیطونی میکردی من و بابا هم دستامونو گذاشتیم وی لبمون و گفتیم هیس..تو هم از همون موقع یاد گرفتی  و هر چند وقت یکبار همین کارو تکرار میکنی

.عاشق دمپایی رو فرشی هستی و همیشه دمپایی روفرشی من و بابا رو میپوشی

..عاشق این هستی که از مبلا بری بالا و این روزها دیگه خیلی به خودت مطمون شدی و از مبل میکشی بالا تا بتونی ماهیهای آکواریوم رو ببینی و خودت انقدر افتخار میکنی که نگو..ما هم مجبور شدیم مبلارو از اونجا جابه جا کنیم ..چون میترسیم بیفتی......



میگم پرنده چکار میکنه با دستای خوشکلت اداشو نشون میدی..ماهی چکار میکنه؟ لباتو جمع میکنی...دیشب ازت پرسیدم ماهی کجاست...به اکواریوم اشاره کردی و گفتی آب...

چشمات کو/ دماغت کو؟ موهات کو؟ دستات کو؟ پاهات کو؟ همه رو خوشبختانه میدونی ..و دیروز با کمال تعجب دیدم انگشت اشارت رو گذاشتی رو چشمم و گفتی ..تشم..وای خدای من ..طبق معمول از خوشحالی بغلت کردم و قربون صدقه فراوان...

عاشق ماشینی هستی که مادرجون واسه تولدت هدیه داد بهت و میشینی و چرخا و فرمونشو جدا میکنی و کلهم میریزیش به هم ..بعد یای اشاره میکنی بهش و میخوای به من بفهمونی که اینطوری شده تا واست درستش کنم......


این روزا همش بهانه بیرون رفتن و میگیری ..یعنی تقریبا از 1 سالگی بود که میرفتی دم در و اشاره میکردی به کفشات که بالای جاکفشی هستن و میگفتی دردر.....

عاشق تاب بازی هستی و صبح که چشای خوشکلتو باز میکنی میگی تاب

وقتی میشینی روی تاب واست میخونم :تاب تاب عبا........بعد تو قشنگ میگی سی......خدا منو نندا.....بعد میگی زی.........دایی سعید شوخی میکنه:میگه دایی خسته نباشی همشو خودت خوندی..ههههه.......گاهی هم خودت فقط با همون کلمه تاب ولی با اهنگ پشت سر هم میگی تاب ...تاب...تاب...

وقتی هم میریم پارک دیگه برگردوندنت کار حضرت فیله چون دلت نمیخواد برگردی خونه و گریه میکنی ..سرسره رو هم خیلی دوست داری ..همینطور الاکلنگ وتازه از همون اولی که میبردمت پارک دوست داشتی از خود سرسره بیای بالا...


مادر جون و داییها که زنگ میزنن از اونور خط اینا رو ازت میپرسن و گاهی که حوصله داشته باشی جوابشون میدی و اونا هم کلی ذوق میکنن

این روزا واسه خودت شعر میخونی..صداهایی که از خودت در میاری و بهشون آهنگ میدی.یا واسه خودت لی لی حوضک یا کلاغ پر بازی میکنی

وقتی میگم کلاغ: دستتو میاری بالا و میگی پر...امیررضا: بعد من میفتم دست زدن و میخونم :امیررضات که پر نداره و تو سریع پا میشی و میرقصی

از رقصتم که چی بگم؟ عاشق رقصیدنی به محض شندن کوچکترین اهنگی شروع میکنی رقصیدن و نسبت به سنت خیلی قشنگ میرقصی..هر چند تو عروسیها از صدای باند میترسی و گریه میکنی ولی هر وقت فرصتی پیش بیاد میرقصی


17 ماهگیت مبارک تمام هستی من

دوستت دارم بیشتر از همیشه

پ.ن: دیگه کاملا مامان و بابا رو واضح و قشنگ بیان میکنی و دقیق میدونی به کی بگی مامان به کی بگی بابا........وقتی بابا از سر کار میاد وقتی صدای کلید رو که تو در میچرخه میشنوی بال در میاری و سر هر بازی و کاری که باشی اونو رها میکنی و با ذوق و با شعر خوندن(صداهای مخصوص خودت) میدوی سمت در و بابا که وارد میشی........و همینطوری دورش میچرخی و هی میگی بابا..بابا...بابا........طفلک حتی نمیتونه بره لباساشو عوض کنه اول باید بغلت کنه تو خونه بچرخونتت و بزاره رو تاب بشینی و تاب بازی کنی بعد بره کم کم لباساشو عوض کنه


[ سه شنبه 1391/01/22 ] [ 2:28 بعد از ظهر ] [ سما(رعنا) ]

قشنگترینم

هر روز که میگذره یا هر ماه میگم این دفعه از همیشه شیرینتر شدی..ولی 1 روز دیگه که میاد میبینم اشتباه کردم چون هر روز و هر لحظه شیذینتر از قبل میشی ماشالله

این روزها ماشالله زبون باز کردی و کلی واسمون حرف میزنی...داستان تعریف میکنی و با اداهای مخصوص به خودت دستتو و سرتو تکون میدی، .تعجب میکنی ،دعوامون میکنی،نازمون میکنی و..........

صبح که چشمای قشنگت و باز میکنی اگه کنارت نباشم بلند و فصیح میگی مامان مامان.......انقدر قشنگ صدام میکنی که منم از ته دلم میگم جون مامان....وقتی میبینیم میخندی و عاشق این هستی بیام کنارت بخوابم و بریم زیر پتو و با هم دالی بازی کنیم.....دوست داری نوازشت کنم و منم آروم آروم موها و صورتتو نوازش میکنم ..بعد با بینی روی صورتت میکشم و تو غش غش میخندی ...بعد که منم میخندم صورتتو میزنی به بینیم یعنی دوباره...

خلاصه باهات حرف میزنم و سعی میکنم کلی انرژی مثبت بهت بدم.....بعد شروع میکنی اشاره به در و دیوار اتاقت..اول اشاره میکنی به آقا سگه و میگی هاپو.......منم میگم آفرین مامان...هاپو چی میگه؟ لبای قشنگتو جمع میکنی و میگی هاو هاو.........بعد اشاره میکنی به زنبور و میگی هیسسس......بعد میگی مامان..اونجا......میبینم داری به ستاره اشاره میکنی میپرسم ستاره کو..دوباره نشونم میدی.....

بعدم یه هو میگی ما ...ما.......منم میپرسم گاوه چی میگه؟ دوباره میگی ما.......بعد میگم بع بعی چی میگه؟ میگی بعععع...........بعد یهو میگی گل..گل.....انقد قشنگ و با فشار گاف رو تلفظ میکنی.......بعد از کلی قربون و صدقه رفتن ...میگم پاشو بریم حموم...خودت پا میشی و میگی آب.......آب.......و میری سمت حموم......بعد از شستشو و عوض کردن پوشک میگی شیر......و شیشتو میدی به من یا نشونم میدی


[ پنجشنبه 1391/01/10 ] [ 0:44 قبل از ظهر ] [ سما(رعنا) ]
درباره وبلاگ

سما(رعنا) هستم.اردیبهشت 86 ،زندگی مشترک رو با همسفر سبز زندگیم ،علی ،آغاز کردم. و الان(21/4/89) هر دوی ما در انتظار اومدن یه هدیه اسمونی هستیم که قراره با اومدنش تو ماه پاییز، زندگی سبز ما رو بهاری تر کنه.من الان یه پسمل کوچولوی 21 هفته ای تو وجودم دارم که نیومده عاشقانه دوستش دارم.این وبلاگ و تقدیم میکنم به عشقم علی و همینطور به پسر کوچولوم .دوست دارم خاطراتشو اینجا بنویسم تا یه روز که بزرگ بشه و بتونه این خاطرات رو بخونه
وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ

امکانات وب